روزهاي سخت اجتماعي درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آرشيو وبلاگ نويسندگان یه افقانی با دوست دخترش میره پارک به دختره میگه : لبتو بیار جلو دختره میگه: اینجا زشته میگه : نترس میخام برات { ناس } بزارم نظرات شما عزیزان:
زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غم ها خوش است با همین بیش و همین کم ها خوش است زندگی را خوب باید آزمود اهل صبر و غصه و اندوه بود باختیم و اما هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم پاسخ:اونقدر زمین خوردیم که بدونیم برای بر خاستن نه دستی از بیرون که همتی از درون لازم است مرسی پيوندها
|
|||
![]() |